به من میگوید: بنفشههای مانده در جعبههای چوبی پشت پنجرهام
در زیر برف مانده است. شبانه بنفشهها را آوردهاند، در تاریکی آوردهاند.
من جهان را در مه و باران میبینم. بنفشه دیگر بنفشه نیست.

با مسعود کیمیایی در خانهای قدیمی در دربند شمیران هستم. روبهروی ما مینو جوان با ردایی سـفـید و پوشـیده نشـسـته است. هـمـهی مـیزهای اتاق را شمعهای روشن احاطه کرده است. شب تحویل سال است. صـدای رودخانه پنجـرهها را میشکافد و به درون اتاق میآید. آواز رودخانه و بهار دو آینهای هستند که ما چـهرهی خویش را در آن رؤیت میکنیم. از آن شبهای حوصلهی مسعود است که شـوخیها و خاطرات به سـاعتهای دلپذیر عمر مبدل میشـود. شمعها میسوزند. ما تسلیم بهار و آواز رودخانه و آواز مینو جوان هستیم. چه کسی قادر است که بگوید روزی مرگ و پیری خواهد رسید. شـمعها و شـب نخسـتین بهار به پایان است. به کـوچه میآیم. رودخانه هنوز در تلاطم است. در خانه در پشت ما بسته میشود. با مسعود به میدان دربند میرسـیم. هیچ امید و ناامیدی با ما همراه نیست. همراه ما این آواز است که مینو جوان میخواند: سر کوی دوست جانم/زندگی نیکو است جانم.
احمدرضااحمدی
زمستانهشتادوسه
زمستانهشتادوپنج
*عکساز:
شبنمکهنچی،پارکلالهیتهران،زمستانهشتادوپنج.