دلپذیری اکنون از خانه رخت میبندد، همراه با بادبادکهای کودکان ولگرد کوچه در آسمان گم میشود نیستی و حجم اندوه آنقدر در خانه شکوفه میدهند و میوه میدهند که ما را چارهای نیست که به کوچه پناه بریم دلسرد از خونبهای خودم که ارزش یک سکهی حلبی را هم ندارد میخواهم ترا همچنان دوست داشته باشم و حتی بوتههای گل سرخ را برای بهار آماده کردهام که در باغچه بکارم شگفت از خورشید که هنوز بر ما میتابد و میخواهد انگورهای کال را دعوت به رسیدن کند
تا انگورهای کال شراب شود
کو انگور
کو پاییز
کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد
سه بار در زیر درختان برگ ریختهی پاییزی معنی ترا یافتم-
جوابی نداشتی که بگویی سیبهای سرخ نشانهای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که ما را به تاراج برند
بسیار بیداری بود
بسیار خواب بود
روزهای جمعه ابر داشتیم
اما نمیتوانستیم
بیداری و خواب و ابر جمعه را
زندگی نام بگذاریم
پس خواب را انکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد میشد.
احمدرضااحمدی
چایدرغروبجمعهرویمیزسردمیشود.نشرثالث.چاپاوّل:1386.
● پایگاهاینترنتیدربارهیاحمدرضااحمدی